ستاره
اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ......
ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه ....
به ستاره اي خيره شو كه اگه كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه ...
افشین رضایی/۳شهریور۱۳۸۹
موفقیت پایان نیست,شکست مرگ نیست,شجاعت ادامه این چرخه است
افشین رضایی/۳شهریور۱۳۸۹
مردم به جای هیزم
با اجاق موج و فر میرزا قاسمی درست میکنند !
یا به جای شب چراغ و اشتیاق
با موبایل و میل به هم سلام میدهند !
همه چیز، به همه چیز و چیزهای دیگری قابل تبدیل است
روزگار بازیافت ، روزگار نو شدن به قیمت بدل شدن ...
----------
ضایعات نان به گیره لباس
ظروف و دیگ های مس به تفلون و نچسب
چار چرخ مشت ممدلی به توسن و سمند و زانتیا
گرز و نیزه و سپر به بمب های هسته ای
باز یافت چک نویس شعر من به شانه های تخم مرغ
-----------
عشق من به تو ولی
در همین قهقرای سادگی و طرح نو شدن
به چیز ساده ای بدل میشود
به لشکری عدد
به صفر و یک !
-----------
عقلمان نمیرسد
ورنه گیره لباس و آبکش
بهتر است از تمام نان خشک های سفره ها
به ما چه که قمری چه میخورد ؟!
ما که بانی جوجه گنجشک ها نیستیم
رنگ و فرمان نرم را عوض کنیم
با قراضه ای که پشت شیشه اش نوشته ایم : یادگاریه پدر !
گور بابای خاطرات کودکی ...
عقلمان نمیرسد !
----------
هارد ها و دیسک ها چه سینه های رازداریند
بهتر از دفتر خاطرات قفل دار
سی پی یو ها چه خوب عشق را درک میکنند
چارچوب این نمایشگر مدرن جای امن عشقبازی من و تو اند
و رمها * فراموش میکنند اشکها و لبخندمان را ...
----------
صاحبان تکنولوژی و علوم نو و مافیای اقتصاد
دین گردن من و شمای عصر ترمه و طاقچه و آینه دارند
اجرشان با خدا
روزه و نمازشان قبول حق
پیتزایشان گرم، شامپاینشان سرد !!!
----------
جیبشان همیشه از دلار و از یورو گشاد باد
من درین قهقرای سادگی و نو شدن
شمع نذر سقاخانه میکنم
کاشکی
برقهای خانمان
که رفته است
زودتر قدم به چشم من نهد
ورنه بوسه ای
که در حقیقت
(حال گرچه در مجازستان فانتزی)
همیشه مال توست
روی لبهام
...میماسد
افشین رضایی/۲ اسفند۱۳۸۸
در این دنیا نکردم من گناهی
فقط کردم به چشمانت نگاهی
اگر اینک نگاهی شد گناهی
مجازاتم بکن هر طور که خواهی
در این دنیا من او را می پرستم
هم او را هم خدا را می پرستم

افشین رضایی/۱۰ دی۱۳۸۸
از آنجا که بنده در هفته ۶ روزش را سوار تاکسی می شوم و هر روز حداقل یک بار این سعادت را پیدا می کنم که سوار تاکسی های درب و داغون پیکان شوم، بر آن شدم تا کمی در مورد سختی لحظاتی که سوار این خودرو می شوم بنویسم.
خداوندا! ما را از شر خودروهای قدیمی پیکان مصون بدار!
این خودروهای پیکان دیگر عمر با عزت خویش را کرده اند.
هنوز راه نیفتاده، آنقدر تکان می خورند که دل و روده ی آدم به هم می پیچد.
از لای در و بین صندلی هایش باد سرد می آید. خدایا! بعضی هایشان به جای ضبط، یک غار تاریک دارند! ترمز دستی هم دیگر با راننده رفیق شده و گاهی سر شوخی، خوابش می برد.
خدایا! همه ی این ها به کنار، با بویش چه کنم؟! بوی پشم گوسفند و عرق و دمبه و سیر را یکجا با هم می دهند. درشان هم سفت است و بسته نمی شود.
اما چه کیفیتی دارند که بعد از این همه سال هنوز راه می روند...!!
یادم می آید زمانی، یک گروه از خودروها هنوز از جعبه در نیامده، آتش می گرفتند.
خدایا! حسرت دیدن یک پیکان جوانان گوجه ای به دل ما ماند تا بفهمیم این پیکان جوانان، پیکان جوانانی که اینقدر تعریف می کردند، چیست؟ اما ما این حسرت را با خود به گور برده و آرزوی تعویض تاکسی های قدیمی پیکان را با سمند می نماییم.
خدایا! پرایدها هم دیگر دارند پیکان می شوند؛ حواست به آن ها هم باشد!
افشین رضایی/۳ دی۱۳۸۸
آه چه حالتی دارد! نه به وصف میآید و نه به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر
خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و بجود
و بجود و طعم و عصارهاش را بمکد و تفالهاش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمتها را همه
از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش میزند و او به گریه میافتد و از درد فریاد میکشد، اما چه میکند؟
با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونههای خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است میافکند.
دکتر علی شریعتی